ژخار

دیدی که خون نا حق پروانه شمع را ، چندان امان نداد که شب را سحر کند!؟

 
دومین پست امروز: یک سال دیگر از من گذشت و من هزارساله خواهم شد!!!
نویسنده : یاشار حبیبی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

با درود به روح بزرگ فریدون مشیری که جمله‌ای از اقیانوس بیکرانش به امانت گرفتم... این چند خط رو توی جشن تولد یه نفری به صرف کیک یزدی یخ کرده‌ی یخچالی و قهوه‌ی تلخ نوشتم ...

روز شب مرده‌­ی نفرینی میلاد من است

نیست شمعی که در این مرثیه روشن باشی

شهر من پشت همین ابر غم آلوده بسوخت

کاش تا آخر این فاجعه با من باشی

خط بزن نام مرا از همه‌ی خاطره‌ها

به فروپاشی این خانه‌ی ویرانه بکوش

من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقیست

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

لحظه‌هایی همه تسلیم سکوتی دلتنگ

رقص بی وقفه‌ی این عقربه‌ها دردآهنگ

کودک نارس امید رسیدن‌ها مرد

در عبور عبث قافله‌ای رنگارنگ

ناخدای جوی آب بی خروش

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

کوچه بیراهه‌ی پر پیچ و خم بی پایان

قصه، رسوایی چرکابه‌ی زخمی پنهان

آخرین وسوسه‌ی بی ثمر پاک بهار

حسرت نو شدن جان زمین بی انسان

کوچه خواب بی صدای غصه نوش

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

سایه‌ها فاجعه‌ی خلقت ابلیس و هوس

پاک بودن شبح خانه به دوشی بی کس

شب آلوده‌ی پیوند گل سرخ و لجن

روز بیهوده‌ی تکراری تکرار نفس

دختر بی تکیه گاه تن فروش

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

 


 
comment نظرات ()
 
 
شیرخوارگاه...
نویسنده : یاشار حبیبی - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

امروز، هشتم اسفند است و من متولد شدم. من هیچ آمار دقیقی از عوارض مخرب هدفمندسازی یارانه‌ها ندارم، من مطمئن نیستم که سران مقاومت فلسطین چرا به کشور من آمده‌اند؟، من نوزادی بیش نیستم. نمی‌دانم این هدفمندسازی یارانه‌ها شیر خشک و پوشک را گران می‌کند یا نه؟، آیا پول های کشور ما به سران مقاومت فلسطین داده می شود؟، چرا عوارض همه چیز را یک دفعه زیاد کردند؟ حتی واردات میوه هم دو درصد زیاد شد بعد یک طوری شد که لغو شد،  نمی دانم چرا سربازهایی که معاف می شوند باید پول بدهند و قبلا نباید می دادند؟ شاید پول دولت کم شده است و یا شاید پول مقاومت فلسطین...من نوزادی شیرخواره ام و هیچ نمی دانم... آیا ممکن است پدر من هم مثل پدر این نوزاد تخت بغل به اوین برود؟ نه فکر نکنم، چون پدر من روزنامه نگار نیست، اما حرف که می زند... برادر یکی از نوزادهای اینجا چون حرف زده بوده، تیر خورده و مرده است. پرستارها اینجا ناراحتند، چون حقوق آنها کم است، حتی دخترخاله ی یکی از پرستارها هم که تازه روزنامه نگار هم نبوده و فقط دانشجو بوده است بازداشت شده و در زندان است. من می ترسم... من از اینجا می ترسم... من نه دانشجو می شوم و نه روزنامه نگار، حرف زدن هم یاد نمی گیرم حتی اگر خاله خانم تمام تخم کفترهای دنیا را به خوردم بدهد، زبان باز نمی کنم... 



 
comment نظرات ()
 
 
از خودمان بپرسیم...
نویسنده : یاشار حبیبی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
 
 
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟


 
comment نظرات ()
 
 
سکوت من، فریاد من است...
نویسنده : یاشار حبیبی - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

 

صدای وزوز مگس، و من سکوت می‌کنم!

هزار حرف پیش و پس، و من سکوت می‌کنم!

کلاغ مرد سال شد، و من سکوت می کنم!

حضور ما محال شد، و من سکوت می کنم!

صدای تو گناه شد، و من سکوت می کنم!

پنیر هم سیاه شد! و من سکوت می کنم!

گلوله سهم یار شد، و من سکوت می‌کنم!

گلایه بی شمار شد، و من سکوت می‌کنم!

پاکت کنت دود شد، و من سکوت می کنم!

دست چپم کبود شد، و من سکوت می کنم!

پرنده از قفس پرید، و من سکوت می کنم!

خدا رو شکر! کسی ندید، و من سکوت می کنم!

کسی نگفت لال شو، و من سکوت می کنم!

حرفمو بی خیال شو، و من سکوت می کنم!...


 
comment نظرات ()
 
 
و من گریستم ...
نویسنده : یاشار حبیبی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
 

 

وقتی که انسانی خوار می‌شود

 معنای انسانیت انکار می شود

در گوشه ای از این جهان حرمتی شکست

 این فاجعه بدون شک تکرار می شود

یک قطره خون ز چشم ِ ترم می چکد به خاک

 این قطره ها یکی یکی، رگبار می شود

ما با هزار آرزو کلبه ساختیم

 افسوس با تلنگری آوار می شود

هرسو که می پرم، منم،  بی تاب در قفس

 فردا به جای میله ها دیوار می شود

این روزها که آدمی بر خاک می کشند

 حتی خدا از مخلوقش بیزار می شود

در گوش ِ آسمان ِ شب فریاد می زند

 اینک زمین ِ خفته که بیدار می شود         

 


 
comment نظرات ()